معرفی آصف بن برخیا (شخصیتی قرآنی)
455 بازدید
تاریخ ارائه : 12/10/2013 7:36:00 AM
موضوع: تاریخ و سیره

بسم الله الرحمن الرحیم

معرفی آصف بن برخیا (شخصیتی قرآنی)

مقدمه

قرآن مجید معجزه جاویدان پیامبر اعظم(ص) حضرت ختمی مرتبت می باشد، که از سوی خدای متعال به ایشان عنایت شده است. علاوه بر ماندگار بودن این اعجاز الهی، متن قرآن که بی شک کلام خداست، اعجاز دیگری به شمار می رود، به ویژه از لحاظ سبک و الگوی نوشتاری که آن را بی بدیل کرده است. نکته حائز اهمیت از نگاه مورخان مسلمان استناد کامل و بی چون چرای آیات قرآن به ذات احدیت است و به طوری که هر آنچه از گذشته نقل می کند، در غایت اطمینان می باشد.

از سوی دیگر این کتاب هدایت در پی نقل رویدادها و گزارشات تاریخی نمی باشد و این مطلب با ماهیت وجودی قرآن متفاوت است، اما در لابه لای آیات آن می توان گهگاه نقلهای (نسبتاً زیادی) از رویدادها و یا برخی شخصیتهای گذشته را یافت. با توجه به اطمینان بخش بودن صحت تمام مطالب قرآنی این قبیل آیات را می توان گزارشات مسلّم و قطعی تاریخی دانست، اما از آنجا که شیوه این کتاب آسمانی بر ایجاز و اختصار می باشد، بسیاری از مطالب تاریخی که در قرآن آمده به صورت مبهم و یا ناقص می باشد، لذا علاوه بر کتابهای تفسیری، دسته ای از کتب به نام قصص قرآنی پدید آمدند.

در این نوشتار که تکلیف درس تاریخ در قرآن می باشد، برآنیم تا با تکیه بر این کلام وحی به معرفی یک شخصیت تاریخی که مستند به قرآن می باشد، بپردازیم.

گرچه نام آصف بن برخیا در قرآن برده نشده است، اما در جریان سلیمان نبی(ع) و بلقیس(سوره نمل) به کسی اشاره می شود، که دارای بخش از علم بوده است، غالب ما حتی با کمترین اطلاعات تاریخی می دانیم (یا شنیدیم) که این شخص آصف بن برخیا بوده است. به تعبیر دیگر ما در این نوشتار به معرفی این شخص و صحت این ادعا می پردازیم.

معرفی آصف بن برخیا

آصف، نام وزیر یا کاتب یا ندیم حضرت سلیمان (ع) است و در روایات و داستانهای حضرت سلیمان (ع) نام او برده شده است.[1] ظاهراً او یکی از نزدیکان و دوستان خاص سلیمان(ع) ‌بوده و می‌گویند خواهرزاده[2]، پسرعمو[3] يا پسرخاله[4] و یا دوست[5] سليمان مى دانند. و یا داماد و جانشين[6] و یا وزير و به قولى كاتب او بوده است.[7] بر اساس بعضى منابع معلّم دوران كودكى سليمان بوده است.[8] او را از بنی اسرائیل دانسته اند.[9] او نزد سلیمان دارای مقام و منزلت بوده در حضور و غیاب سلیمان هر وقت می‌خواسته وارد خانه او می‌شده.[10] در روایات و تفاسیر همه جا آصف وزیری خردمند، سیاستمدار و مدبر معرفی شده است. آصف از بنی‌اسرائیل و براساس بعضی منابع، هم دوران کودکی سلیمان بوده است.[11]

تورات از شخصى به نام «اَساف بن بركيا» یاد می کند، كه البته در خدمت داود بوده و رهبر گروهى از سرود خوانان و سرايندگان بوده است، و او از فرزندان لاوى بن يعقوب بن اسحاق گفته شده است.[12] دوازده مزمور از مزامير تورات به او نسبت داده شده است.[13]

آصف بن برخیا در قرآن

نام آصف در قرآن مجید نیامده است، اما بیشتر مفسّران در ذيل آيه 40 سوره نمل كه به داستان حضرت سليمان و ملكه سبا پرداختند، از آصف بن برخيا نام بردند. اند. شرح داستان براساس آيات 38 تا 40 این سوره چنين آمده است: حضرت سلیمان(ع) آمده، که ایشان از اطرافیان خود می‌خواهد، تخت بلقیس ملکه سبأ در نزدش حاضر کنند « قَالَ يَا أَيُّهَا المَلَؤُا أَيُّكُمْ يَأْتِينِي بِعَرْشِهَا قَبْلَ أَن يَأْتُونِي مُسْلِمِينَ؛ (سلیمان گفت) ای بزرگان کدام یک از شما تخت او را برای من می‌آورد، پیش از آنکه به حال تسلیم نزد من آیند.»[14]

 ابتدا یکی از جنیان می‌گوید: «قَالَ عِفْريتٌ مِّنَ الْجِنِّ أَنَا آتِيكَ بِهِ قَبْلَ أَن تَقُومَ مِن مَّقَامِكَ؛ عفریتی از جن گفت: من آن را نزد تو می‌آورم، پیش از آنکه از مجلست برخیزی.[15] او که يكى از جنّيان مجلس بود، می خواست، تخت را پيش از آن كه سلیمان از مسند قضا كه از بامداد تا ظهر ادامه داشته، برخيزد، نزد او حاضر کند، که سلمیان سريع تر خواست.[16]

  قرآن چنین ادامه می دهد، در مقابل شخص دیگری می‌گوید، من تخت بلقیس را در کمتر از یک چشم به هم زدن نزد آنها حاضر خواهم نمود، که قرآن کلام او را چنین نقل می‌کند: « قَالَ الَّذِي عِندَهُ عِلْمٌ مِّنَ الْكِتَابِ أَنَا آتِيكَ بِهِ قَبْلَ أَن يَرْتَدَّ إِلَيْكَ طَرْفُكَ؛ کسی که دانشی از کتاب داشت گفت: پیش از آنکه چشم بر هم زنی آن را نزد تو خواهم آورد»[17]

مفسّران درباره شخصى كه چنين دانشى داشته و چنين پيشنهادى كرده، بر يك نظر نيستند و احتمال داده اند كه او آصف بن برخيا، خضر، ضبّة بن اد، مردى صالح از جزيره، يمليخا، مليخا، تمليخا، بليخا، بلخ، اسطوم، اسطوس، اسطوع، سليمان، جبرئيل، يكى از فرشتگان، ذوالنّور يا هود بوده است[18] ولی بيشتر مفسّران با استناد به روايات بر اين عقيده اند، كه اين شخص، آصف بن برخيا وزير و دانشمند و فرد قابل اعتماد سليمان بوده[19] كه اسم اعظم پروردگار را مى دانسته است؛ اسمى كه هرگاه خداوند به آن خوانده شود، اجابت مى كند؛[20] از اين رو آصف را مستجاب الدعوه مى دانند.[21]

روايات فراوانى از طريق اهل بيت(عليهم السلام)آصف بن برخيا را وصىّ سليمان معرّفى كرده و مقصود از «اَلَّذِى عِندَهُ عِلمٌ مِنَ الكِتب» را همين شخص دانسته است. چنانکه روايتى از رسول اعظم(ص) می فرماید: آورنده تخت بلقيس، وصىّ برادرم سليمان بن داود بود.[22] بنا به نقلى، على(عليه السلام)نيز در موردى كه كار خارق العاده اى انجام داد و با شگفتى ياران مواجه شد، فرمود: آيا نمى دانيد كه آصف بن برخيا وصىّ سليمان بن داود بود؟ و نتيجه مى گيرد كه چون پيامبراكرم(ص) نزد خدا گرامى تر از سليمان است، وصىّ او نيز از وصىّ سليمان گرامى تر است.[23] مسعودى مى نويسد: چون مرگ سليمان فرا رسيد، خداوند به او وحى كرد كه آصف را وصىّ خود قرار دهد و ميراث، نور و حكمت را به وى بسپارد.[24] چون مرگ آصف نزديك شد، به او وحى شد كه فرزندش صفورا را جانشين خود كند و آن چه از نور و حكمت نزدش بود، به او واگذارد.[25] البته در تورات رَحُبعام فرزند سليمان به عنوان جانشين وى دانسته شده است.[26]

ماهیت دانش آصف

درباره ماهیت دانشی که در این آیه به آصف نسبت داده می شود، اختلاف می باشد، برخی گویند، منظور آگاهی او بر کتب آسمانی است، بعضی احتمال داده‌اند، لوح محفوظ باشد و نیز بسیاری از مفسران و غیر آنها گفته‌اند؛ این مرد با ایمان از اسم اعظم الهی باخبر بوده (همان نام بزرگی که هر چیز در برابر آن خاضع می‌گردد).[27]

مفسّران درباره كتابى كه دانش آصف بخشى از آن بوده، و خود کتاب چگونه بوده، اختلاف نظر دارند. چنانکه بعضى آن را لوح محفوظ و برخى نامه سليمان به بلقيس مى دانند و گروهى از جنس كتاب هايى كه بر پيامبران نازل مى شود و نيز جمعى آن را تورات شمرده اند؛ هم چنين گفته شده كه مقصود از كتاب، اسم اعظم پروردگار متعالى است كه دانشِ بخشى از آن نزد آصف بود.[28]  

همچنين از روايات استفاده مى شود، كه بهره آصف از اسم اعظم، اندك بوده است. كلينى از امام باقر و امام عسكرى(عليهما السلام)روايت كرده، كه اسم اعظم از 73 حرف تركيب يافته و آصف يك حرف از آنها را مى دانست، كه چون به آن تكلّم كرد، در يك چشم به هم زدن تخت بلقيس در دسترس قرار گرفت و 72 حرف نزد امامان(عليهم السلام)و علم يك حرف، نزد خداوند ثابت است.[29] و در روایات بسیاری می‌خوانیم، اسم اعظم 73 حرف است، که یک حرف آن نزد آصف بن برخیا بود و 72 حرف آن نزد امامان (ع) است و یک حرف مخصوص ذات پاک خداست.[30]

درباره اسم اعظمى كه آصف، خداوند را با آن خواند، برخى بر اين عقيده اند كه «يا حىّ يا قيّوم» بوده كه به زبان عبرى «آهيا شراهيا» است. برخی دیگر آن را «الله الرحمن» و به عقیده برخی «ذالجلال والاکرام» و به عقیده برخی دیگر «یا الهنا واله کل شیء الهً واحداً لا اله الاانت» بوده است.[31]

براساس روايتى، امام موسى كاظم(عليه السلام)سه روز پيش از شهادت، با خواندن اسم اعظمى كه آصف خداوند را با آن خوانده بود، در يك چشم به هم زدن از زندان هارون الرشيد در بغداد به مدينه رفت تا عهد امامت و وصايت را به امام على بن موسى الرضا(عليه السلام)بسپارد.[32]

بنابراین معلوم می‌شود، آصف دارای ارتباطی با خداوند بوده، که هر چه از پروردگارش درخواست می‌کرده و برآورده می‌‌شده و این علم از سنخ علوم فکری و اکتسابی نبوده است.[33] به هر حال آنچه آصف می‌دانست، از علم سلیمان (ع) بود، که به فرمان خدا نزد آصف به ودیعه نهاده شده بود، تا مردم در امامت و جانشینی او اختلاف نکنند.[34]

در پاسخ به اين پرسش كه آيا سليمان براى آوردن تخت، به علم آصف بن برخيا نيازمند بوده است، یا نه؟ روایتی از امام عسكرى(عليه السلام) نقل شده که در پاسخ به اين پرسش فرمود: سليمان از آن چه آصف مى دانست، ناتوان نبود؛ امّا دوست داشت امّت او (از جنّ و انس) بدانند كه آصف، وصىّ و جانشين او و حجّت خدا است و آن چه آصف مى دانست، از علم سليمان بود كه به فرمان خدا، نزد آصف به وديعه نهاده شده بود تا مردم در امامت و جانشينى او اختلاف نكنند؛ چنان كه خداوند اين علم را در زمان داود(عليه السلام)در اختيار سليمان گذاشت تا جانشين و حجّت بعد از داود بر مردم مشخّص شود.[35]

آلوسى مى گويد: اقدام نكردن شخص سليمان بر آوردن تخت، دليل بر ناتوانى وى نبود؛ بلكه عادت پادشاهان اين است، كه از روى مصالحى كارى را كه خود قدرت دارند، به ديگرى وا می گذارند.[36] محى الدين عربى آورده است: اين كه يكى ازياران سليمان چنين كارخارق العاده اى را انجام داد، براى تثبيت مقام و منزلت سليمان نزد حاضران بهتر بود، از اين كه خود به اين كار اقدام مى كرد.[37] قيصرى گفته است: سليمان قطب و خليفه زمان خويش بود و بسياركم است، كه اقطاب به طور مستقيم براى خودشان در عالم خرق عادت و تصرّفى كنند و خداوند همراهى عالمان امين و والا مقام را به آنان مكرمت فرموده، كه كارها و امورشان را به وسيله آنان انجام مى دهند.[38]

به هر حال، آصف با بهره گيرى از دانش خود، از خداوند خواست، تا تخت ملكه سبا را از مأرب به شام نزد سليمان آورد و پس از لحظه اى تخت نزد وى حاضر شد؛ در حالى كه فاصله پيمودن دو شهر حدود دو ماه بوده است. گفته اند، كه آصف وضو گرفت و دو ركعت نماز خواند؛ آن گاه دعا كرد و در يك چشم بر هم زدن، تخت نزد سليمان ظاهر شد.[39]

اینکه خود سلیمان (ع) تخت را نیاورد و مأموریت را به آصف واگذار کرد، ممکن است، به خاطر این بوده باشد، که آصف وصی او بود و سلیمان می‌خواست، در این لحظه حساس، موقعیت او را به همگان معرفی کند، به علاوه استاد، شاگردان خود را در مواقع لازم می‌‌آزماید، تا شایستگی آنها را به دست آورد.[40] چون مرگ آصف نزدیک شد، به او وحی شد، که فرزندش را جانشین خود کند و آنچه از نور و حکمت نزدش بود، به او واگذارد.[41]

آصف بن برخيا در آيات ديگر

 گروهى از مفسّران در ذيل آيه «و لَقَد فَتَنّا سُليمنَ و أَلقَينا عَلى كُرسِيِّهِ جَسَداً ثُمَّ أَنابَ؛ به طور قطع سليمان را آزموديم و بر تخت او جسدى بيفكنديم؛ پس به توبه باز آمد»[42] داستانهايى را نقل كرده اند، كه در ضمن آنها بارها به نام آصف بن برخيا اشاره شده است.[43]

در يكى از اين داستان ها آمده است كه همسرى از همسران سليمان به نام جراده (دختر پادشاه جزيره صيدون) تنديس پدر خويش را عبادت مى كرد. آصف از اين موضوع آگاه شده، به اعتراض نزد سليمان رفت كه چهل روز است در خانه تو بت پرستيده مى شود! سليمان كه از موضوع آگاه شد، به خانه رفت. بت را شكست و آتش زد، و زن را عقوبت كرد؛ پس از آن، يكى از جنّيان به نام صخر يا آصف يا خنفيق در صورت سليمان پديدار گشت و انگشتر سليمان را به دست آورد و بر تخت وى نشست و به حكومت و قضاوت پرداخت. پس ازچهل روز آصف بن برخيا بر نيرنگ آن جنّ سليمان نما آگاه و جنّى مجبور به فرار شد و انگشتر را در دريا افكند. سليمان كه در اين مدّت از قصر رانده شده بود و براى صيّادان كار مى كرد، انگشتر خويش را در شكم ماهى يافت. آن را به دست كرد؛ پس جنّ و انس به گردش جمع شدند و به حكومتش برگشت.[44]

 البتّه بسيارى از مفسّران[45] اين گونه داستان ها را با حكمت خداوند و مقام و منزلت انبيا سازگار ندانسته و نپذيرفته اند. در تفسير تبيان آمده است: سخن مفسّران شيعه و هركسى كه پيامبران را منزّه از گناه و زشتى مى داند، اين است كه ممكن نيست خداوند به يك جنّى اين توان را بدهد كه به صورت پيامبرى درآيد و امكان ندارد كه نبوّت در انگشترى باشد يا اين كه خداوند نبوّت پيامبرى را سلب كند.[46]

در تفاسير شيعه و سنّى آمده كه چون سليمان از دنيا رفت، شيطان كلّيّات و اقسام سحر را در نامه اى نوشت. آن را پيچيد و در پشت آن نوشت: اين مكتوب، دربردارنده ذخاير گنجينه هاى علم است كه آصف بن برخيا براى سليمان بن داود قرار داد و آن نامه را زير تخت سليمان دفن كرد. وقتى مردم آن نامه را يافتند، عدّه اى گفتند: حكومت و غلبه سليمان بر ما با همين سحر بوده و خود به فراگيرى و تعليم سحر مشغول شدند.[47] كه قرآن در سرزنش آنان مى فرمايد: «وَاتَّبَعوا ما تَتلُوا الشَّيـطينُ عَلى مُلكِ سليمن؛ آن چه را كه شيطان ها در سلطنت سليمان خوانده بودند، پيروى كردند.»[48]

در برخى روايات، ذيل آيه 34 سوره ص از آصف چنين ياد شده است: چون خطاى كشتن چهارده اسب از سليمان سرزد، انگشتر از انگشت او بيفتاد. آصف بن برخيا گفت: چهارده روز انگشتر در دست تو قرار نخواهد گرفت؛ پس انگشترت را به من بده، تا در اين مدّت جانشين تو باشم و تو به خلوتى برو و به توبه و استغفار پرداز. من در ميان مردم به سيره و روش تو رفتار مى كنم. سليمان انگشتر را به آصف سپرد و در دست او ثابت ماند و آصف كه شبيه سليمان شده بود، بر تخت نشست و حكومت كرد و پس از چهارده روز، انگشتر و تخت را به سليمان سپرد.[49] براساس روايتى از ابن عباس در مجمع البيان امام علی(ع) كشتن اسبان به دست سليمان را نادرست شمرده، كعب را در اين انتساب، دروغ گو معرّفى مى كند.[50]